تبليغاتX
فراتر از نیک و بد - توهم رهبری قومی

فراتر از نیک و بد

این صفحه شام نوشت‌های انتقادی من در گستره اجتماع، اندیشه روز و رویدادهاست.

توهم رهبری قومی

اشاره:

این نوشته نقدی ست بر مقاله دوست دانشورسخیداد هاتف. برای اینکه متن به صورت مستقل هم خوانده شود بدون رفرنس مستقیم به مقاله "بهار عاطفه و زمستان عقلانیت" می نویسم گرچه اشارات زیاد شده است که هاتف عزیز و دوستانی که مقاله هاتف را خوانده اند در خواهند یافت.

 

 تحلیل جامعه شناسی سیاسی هزاره ها از دهه ۱۸۸۰ آغاز می شود، قبل از آن اگر واقعاتی با اهمیت هم رخ داده باشد بیشتر در بحث تاریخی قرار می گیرد. اما پس از ۱۸۸۱ که دولت مدرن در افغانستان شکل گرفت قصه رهبری سیاسی در میان هزاره ها هم از همین دوران آغاز می شود گرچه قبل از آن بزرگان قومی در هر موضوع جمعی فیصله می کردند اما بحث رهبری سیاسی در سطح یک قوم در میان نبود، از طرفی پراکندگی و نبود سازمان سیاسی تکثری ایجاد می کرد که هر منطقه، یا خاندان، تیره و طایفه بزرگ خود را داشت.

 

تجربه دوره ۱۲۵ ساله چندین نسل از نخبگان قومی در سطح سیاسی پرورده است که در چند دسته جای می گیرد:

اول. کسانی که ادعای رهبری قوم را داشته اند و از موضع رهبری قوم سخن گفته اند.

دوم. نخبگانی که بی آنکه ادعای زعامت قوم داشته باشند به سطوح بالای سیاسی رسیده اند، کاتب و کشتمند دو نمونه مثال زدنی در این مورد است.

سوم. هزاره هایی که همواره سعی کرده اند هویت قومی خود را پنهان کنند، مانند هزاره های سنی مذهب که خود را تاجیک می نامند.

چهارم. کسانی که با وجود زعامت در درون قوم یا احترام خاص اما در برهه های سیاسی بیشتر در جانب مقابل هزاره ها قرار گرفته اند، کسانی از سیاستمدارن هزاره و به ویژه سادات در این گروه جایی می گیرند. (شاید این توضییح ضرورت داشته باشد که من نسبت به سادات محترم نه ارادت خاص و نه عداوت خاصی ندارم و از طرفی از منظر جامعه شناسی سیاسی، سادات شیعه در درون کتله قومی هزاره ها جای می گیرد و مساله سادات و هزاره یک موضوع درون قومی است.)

 

در این نوشته تمرکز بحث بر نقش گروه نخست یعنی تحلیل رهبری قومی است، گرچه این پرسش که حقیقت عنوان رهبری سیاسی برای هزاره ها تا چه حد واقعی است جای تردید بسیار دارد اما در هر حال همواره کسانی خود را رهبر قوم خوانده اند و از این موضع سخن گفته اند و چنین آدمهایی هم موضوع تحلیل ماست. پس از 125 سال زندگی سیاسی به تجربه ثابت شده است که هزاره ها بیشترین رنج و محنت و دربدری را در هنگامه های رهبری همین رهبران خودخوانده قومی دیده اند.

 

رهبری قومی چگونه هزاره ها را بسیج می کند و به میدان می فرستد؟ اینان زیرکانه با برجسته سازی دو تعارض ۱. تعارض با دولت مرکزی و ۲. تاکید بر شکاف مذهبی و نژادی هزاره ها با دیگر اقوام بر گرده های احساسات قومی توده ها سوار شده اند. نتیجه این دو استراتیژی روشن است: ناسازگاری با دولت و درگیری و دشمنی با سایر اقوام. باز گفتن واقعاتی که به دنبال این دو سیاست پیش آمده تکرار مکررات است، گرچه در واقع هیچ خصومتی اساسی میان دولت و هزاره ها، هزاره ها و سایر اقوام نیست و زمانه های تنش بسیار کوتاه، موقت و گذرا بوده است و به اندیشه نگارنده تنها عامل آن هم نقش انحراف دهنده رهبری قومی بوده است.

 

بحث دیگر همواره تاکید بر شیعه بودن هزاره هاست، روایت های مختلف در باب چگونگی گرویدن هزاره ها به مذهب تشیع گفته شده اما آنچه ۱۸۸۱ بدین سو ربطی نداشته است. (گرچه داستانهایی از تغییر مذهب تعدادی از هزاره ها در دوره عبدالرحمن وجود دارد.)

 

گریه هزاره ها بر امام حسین -ع-  بنا بر یک سنت مذهبی است که بر امام شهید مظلوم هر ساله مردم می گریند و این سنت از عراق و ایران صفوی به بعد رواج همه گیر در میان همه شیعیان جهان دارد.

 

داکتر علی شریعتی با قرائتی جامعه شناسانه تحت تاثیر الگوههای مبارزه مارکسیستی از گریه بر حسین، می خواست شیعه را بسان "یک حزب تمام عیار" وارد مبارزه سیاسی کند. در میان هزاره ها گریه بر حسین و یادآوری عاشورا تا قبل از انقلاب۱۹۷۹ ایران زمینه هیچ حرکت مردمی نشده است و پس از آن تنها گروههای بسیار اقلیت هزاره تحت تاثیر چپ اسلامی و یا ولایت فقیه حرکت هایی را در قالب نصر و سپاه پاسداران آغاز کردند که تا زمانی که به ایدئولوژی چپ اسلامی یا ولایت فقیه وفادار بودند همواره در اقلیت قرار داشتند و خوب به خاطر دارم که اکثریت طبقات سنتی هزاره ها حتی در مسلمان بودن شان هم تردید جدی می داشتند.

 

رهبری قومی در دهه ۱۹۹۰ هم آنچه دستاورد زندگی مسالمت آمیز چند دهه هزاره ها با دولت در کابل بود را یکباره با خاک یکسان کرد و بر باد داد.

 

نگاه هزاره ها به نخبگان شان (نه رهبری!) توقع حمایت از منافع مردم است اما رهبری قومی تنها به نفع شخصی می اندیشد و پست و عنوان را نشانه موفقیت و ناکامی را هم در از دست دادن آن کرسی نه برآوردن خواسته یی از خواسته های واقعی مردم که بهبودی در زندگی آنان ایجاد کند.

 

پس از پروسه بن، هزاره ها بیش از هر کتله یی در افغانستان از روند جدید حمایت کردند. تنها مشکلی که پیش آمد اخراج محقق از کابینه بود که احساسات مردم را تحریک کرد. در واقع بحث ناکارآمدی یک وزیر و اختیار رییس جمهور در تغییر یک وزیر تعبیر به مساله یی قومی شد و بعد انتخابات ریاست جمهوری و...

 

محقق هیچ گاهی یک "رهبر مذهبی" نبوده است و نه  یک "دولتمرد" او را گفته می توانیم. او تنها می تواند سوار بر امواج احساسات قومی، ادای رهبری قومی درآورده و هزاره ها را وارد ماجراجویی های بی فایده کند.

 

هاتف عزیز!

رفتار مردم ممکن است واقع گرایانه نباشد اما پاک است و حق است حتی اگر از روی احساسات باشد. قابل درک است که چرا هزاره هایی که به محقق رای دادند سرخورده و از او رو گردان شده اند، محقق وارد بازی شد که نتیجه اش باخت هزاره ها و هم باخت خوداش بود، کسی نمی داند که اگر محقق معاون سیاف می شد تا چه حدی احساس پیروزی می کرد اما مطمئناً هیچ هزاره یی احساس پیروزی نمی کرد.

 

نفع کی مهم است؟ مردم یا محقق؟ از هر منظر که بنگری و با هر تحلیل و تفسیری ریاست سیاف بر پارلمان، غیرممکن است نفعی به دموکراسی، نفعی به هزاره ها یا نفعی به حقوق بشر برساند. آنچه سیاف با هزاره ها کرده است فراتر از"خاطره تلخ" است، کم نیستند کسانی که هنوز چشم به راه روزی برای عدالت باشند و منافع آنها هم واقعی و مهم است هر چند رهبری خودخوانده قومی آن را از یاد برده باشد.

 

آیا شما هم به این عقیده نرسیده اید که رهبری قومی را یک توهم بنامیم و یا بدتر از آن یک فاجعه!

 

یادداشت های قبلی مرتبط:

  • هزاره ها و گذر به هویت جدید اما امروز اكثريت بزرگان هزاره اصرار دارند كه شرايط دولت ملی سكولار بهترين شيوه است كه می توان اميد داشت به ...
  • نقد عقل از ستایش جنون برتر است! اما فرضييه من اينست که  نقد مزاری ، مسعود و حکمتيار را به عنوان سه ضلع سياست قومی در افغانستان ، پيش نياز ورود به عصر ملی و گذر از سياست قومی مي باشد....
+ نوشته شده در  84/10/26ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط یاسین رسولی  |