حقانیت و امکان... ؟
هاتف در چند یادداشت اخیر درباره سنت دینی، اعتبار آن و رابطه آن با عقل و فطرت نوشته است. و دوستان دیگرهم با یادداشتها به جنبههای این بحث دامن زدهاند. من هم چندبار در پیامگیر خواستم نکتههایی را بنویسم که نشد چون در این دیار، فونت فارسی درست کار نمیکند و یا هنوز من عادت نکردهام.
اصل گپ من این است که این بحثها که هاتف عزیز و یا دوستان اهل نقد و نظر دیگر میکنند به فکر من بردن ذهن به بیراهه است و نوعی گم شدن یا گم کردن راه عقلانیت است. حتی بزرگانی مانند داکتر سروش، نصر، حامد ابو زید یا ... که میخواهند چارچوبی از عقلانیت مدرن را در بر دین کنند و از دین هم ناچار به تفکیک شدهاند که آن بخش که "سنت" باشد مشکل دارد وگرنه اصل دین یا "ذاتی" آن گوهری است که فلان و فلان ...
ده سالیست که با شوق و دلنگران این گونه بحثها را دنبال کردهام و آخر به این نتیجه رسیدهام که کل آنچه پروژه مدرن کردن دین گفه میشود یا هر نام بلند و بالای دیگر؛ راهی به بیراهه است؛ یعنی یک تلاش علمی و ذهنی است که از بنیاد درست نیست. قبول دارم که دین، امر مهمی در زندگی هر فرد است و در جامعه و در سیاست. در حدی که نمیتوان نادیده گرفت. در سدههای 16 تا 19 اروپا هم اکثر بزرگان اندیشه نه بیدین بودند و نه میخواستند دین را حذف کنند بسیاری از آنان حتی مثل روسو، جان لاک، ولتر، هگل، و ... هم به دنبال یک "دین راستین" و ایمان ناب بودند. مثل اینکه روسو میگفت: "من به مذهب بیمنبر و محراب معتقد ام". ...اما آخر بحثها در اروپا هم به جای تمرکز بر دین، به پیریزی عقلانیت مدرن گشت که خود بیآنکه ربطی به دین داشته باشد حق است. یعنی بیشتر بحثهای پس از عصر روشنگری نه حول دین بل حول عقلانیت مدرن وانکشاف آن پیش رقته است.
خوب حالا من به این پروژه بیباور استم که کسانی مانند داکتر سروش بتوانند دین درست و راستین را معرفی کنند. در واقع در این صورت او و یا کسانی که در این راه افتادهاند مثل هاتف خود ما، به نوعی سخن میگویند که گویا خود را در جایگاه پیشوای دینی یا عالم دین مینشانند. یا حداقل در ذهن دین راستین را ترسیم میکنند و بعد که به جامعه نظرمیاندازند میگویند خوب تقصیر از مثلاً سنت است و گرنه....
گرچه دین پیراسته از پلشتیها و ناپاکیهایی که در دورههای تاریخی بر آن چسپیده، ضرورت است اما این کار من یا هاتف یا سروش یا نصر حامد ابوزید نیست. این شاید اگر شدنی باشد کار یک پیشوای بزرگ دینی است یک امام یا پیامبر.
کار ما به عنوان یک پروژه فکری و علمی و همچنین یک پروژه اجتماعی و سیاسی، برای پیشرفت جامعه ما و برای بنیادگذاری زندگی نو، تبین عقلانیت مدرن و جنبههای آن است. اندیشه در بارهی آن و فهماندن و توضیح و توزیع آن در جامعه و بازسازی و نوسازی نهادهای اجتماعی بر اساس آن نوع از عقلانیت است. روشنفکر پیامبر نیست و اگر هم هنوز در جهان سوم نقش پیامبری برای خود قایل باشد این رسالت در مدرنیته است نه در دین.
آیا یک روشنفکر نباید حتی برای خود به گونهی درست دیندار باشد یا به نوعی به ایمان راستین باور داشته باشد. به گمان من این شدنیست اما به صورت کاملاً شخصی و فردی و این رفتار مذهبی ناب براثر درک همان عقلانیت مدرن است که خیلی خیلی بر پاکی و درستی و صداقت تکیه دارد و این براثر اصلاح فکر دینی نبوده است. روشنفکران اگر به تحربه ی گذشتهی خود نظر کنند که چگونه شد که به این احساس رسیدهاند که این گونه دینداری درست نیست و آن گونهی دیگر درست است. این معیارها را او از کجا آورده است؟ و در کجا تجربه کرده است و این گونه بحث کردن حاصل کدام عقلانیت است؟
بحث ما و تلاش ما باید اول سر حقانیت عقلانیت مدرن سکیولر و بعد سر امکان و چگونگی آوردن مدرنیته در جامعهی گرفتار در بندهای سنت باید باشد. وگرنه حاصل همهی بحثها فقط سرچرخ (سرگیجه) کردن خود و دیگران است و بس.