خالد خسرو کتاب "پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان" را در روزنامه هشت صبح بررسی و نقد کرده است. از خالد به خاطر نقد روش شناسانه عالمانه اش تشکر می کنم. کل نوشته خالد خسرو را در کاپی کردم.
خالد خسرو
بازار کتاب کابل شاهد یک کتاب خیلی خوب به نام "پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان" به قلـــــم آقای یاسین رسولی بود. این کتاب، نوشتهی مستقل در بارهی ورود مدرنیتهی دولتی و سطحی به افغانستان و واکنش نظام سنتی به این بیگانهی مهاجم و متکبر است. آقای رسولی که درس خوانده ی علوم سیاسی و روابط بین الملل در ایران است، با توجه به آموزش نظام مند و اکادمیک و منابع قابل توجهی تحقیق، توانسته موضوعات مهم و تاریخی افغانستان را بشگافد، و برای نخستین بار در چارچوب یک روش شناسی معتبر دانشگاهی به تحقیق در باره ی برخورد مدرنیته و سنت در افغانستان بپردازد. ویژگی مهم این تحقیق، شکستاندن فضای نانوشتن و فرهنگ شفاهی گری در میان دانش آموختگان افغانستان است. اگر به این سال ها نگاهی انداخته شود، دیریست که در حوزه ی علوم اجتماعی و روشنفکری، نویسنده و پژوهشگری به تحقیق نپرداخته و دروازه ی اندیشگری را سال ها کسی دق و الباب نکرده است. ویژگی خوب کتاب این است که از عهده ی توضیح و تشریح مفاهیم به خوبی بدر آمده، و کار تحقیق را به صورت منسجم، روشن و قابل قبول به سرانجام رسانده است.
فرصت این نیست که به صورت مفصل در این مجال کوتاه در باره ی این کتاب نوشته کنیم، و به صورت گذرا مهمترین نکات در بارهی نوشتهی آقای رسولی را مرور می کنیم.
1- بازشناسی گفتمان های بنیادگرا در قالب الگوی نظری عام
آقای رسولی با این فرض کتاب "پاسخ سنت به سکولاریسم" را آغاز کرده است که چرا افغانستان که روزگاری یکی از دولت های نوگرا را در منطقه داشت، جنبش به نام طالبان در آن ظهور کرد، بیش از شش سال زمام سیاسی افغانستان را به دست گرفت، و اکنون نیز از چالش های بسیار جدی سیاسی و اجتماعی در افغانستان به شمار می رود. به ویژه اگر از یاد نبریم که طالبان و طالبانیسم یک پدیده ی بیگانه نبوده و جنبش به شدت قومی و بنیادگرایانه و خشن است. نویسنده این نکته را واضح می سازد که ظهور جنبش های بنیادگرا در منطقه که پاسخ قوی به روند مدرنیزاسیون دولتی و تکنیکی اند، نوعی از مقابله جویی با نوسازی به سبک غربی را ایجاد کرد، و در میان توده های سرخورده از مدرنیته دم بریده و کاریکاتور شده، نیز مشروعیت یافت. البته، هر کشوری، جنبش های بنیادگرایانه ی آن شاخصه ها و ویژگی های خود را داراست که هدف کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم، بازشناسی گفتمان های بومی و بنیادگرایانه و ساز و کار نفی کننده ی نوگرایی در آنها می باشد. اما، نویسنده ی کتاب برای این بازشناسی، تنها به روایت واقعات تاریخی و شکست دولت های ناکام نوگرا بسنده می کند، و نظریه تحلیلی برای بازشناسی تفاوتهای گفتمان بنیادگرایانه در افغانستان با سایر کشورهای اسلامی از جمله ایران و پاکستان که ما با آنها از لحاظ فرهنگی و جغرافیایی هم مرز و همسایه هستیم، به وجود نمی آورد. برای همین، در پایان کتاب، ما با یک روایت عام از بنیادگرایی در منطقه سروکار داریم که باید از آن به عنوان جنبش فراگیر بنیادگرایی در تمام کشورهای اسلامی یاد کرد. از این رو، روایت های تاریخی پراکنده، مانع از بازشناسی بنیادگرایی بومی می شود. دو دلیل عمده می تواند برای بازگویی این کاستی مهم باشد: اول، استفاده از منابع پژوهشی عام و عدم توجه به زندگی و سرمنشای جنبش های بنیادگرا در افغانستان در چارچوب تطبیق نظریه و عمل؛ و دوم، فرار از ایجاد یک نظریه تحلیلی انتقادی در تمام کتاب برای شکست نوگرایی و تحلیل بنیادگرایی درافغانستان. خوب است کمی بیشتر این دو دلیل توضیح داده شود.
آقای رسولی، به عنوان یک پژوهشگر به منابعی در باره ی نوگرایی و بنیادگرایی به پارسی و کمی هم به زبان انگلیسی دسترسی دارد. دانش و پژوهش اکادمیک این خطر را دارد که موضوع به صورت عام بررسی شود، و با منطق استقرایی، استراتژی تحقیق به سوی عام سازی و رسیدن به نتیجه ی واحد و فارغ از مختصات و شاخصههای مکانی و زمانی، پیش برود. این روش، در پژوهش های علمی کلاسیک رواج داشته و مهمترین کاستی آن یک دست سازی و یکسان انگاری جوامع، شرایط و واقعیت های تاریخی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... در تفکر و پژوهش است. آقای رسولی، به ناخودآگاه دچار این کاستی شده است. وقتی مبانی تحلیلی خود را معرفی می کند، از دانش عام و روش های یکسان تفکر در باره ی موضوع بنیادگرایی و سکولاریسم در افغانستان استفاده می نماید، ولی به خاطر وفاداری به بازشناسی و گفتمان های بومی، با نگاه و روایت تاریخی یا شرح حوادث تاریخی، سعی در تعادل میان نظریه و واقعیتهای موجود دارد. اما، این تلاش راه به جایی نمی برد. یعنی، وقتی آقای رسولی به شرح وقایع تاریخی برای نشان دادن شکست نوگرایی در افغانستان می پردازد، ما خبری از تفاوتهای بنیادگرایی در افغانستان با سایر کشورهای اسلامی نمی بینیم. حتا، ما یک نظریه پردازیی را مشاهده نمی کنیم که به جز از شرح بی طرفانهی حوادث تاریخی، علت های شکست مدرنیته را در چارچوب تحلیل و نظریهی کلان جامعه شناختی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، قابل درک و گفتگو بسازد. به نظر من، کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم از کمبود نظریه تحلیلی برای روشن شدن شکست نوگرایی و ظهور جنبش های بنیادگرا رنج می برد. این مساله را بیشتر مورد کاوش قرار خواهیم داد. اگرچه، آقای رسولی به نکتهی فهم در باب تحلیل بنیادگرایی در افغانستان دست یافته است، یعنی بازشناسی ویژگی های بومی بنیادگرایی و پاسخ آن به نوگرایی در افغانستان، اما، این فرضیه را در نوشته ی خود دنبال نکرده، ولی برای نگارنده این فرصت مساعد شده است تا نظر خود را در این باب ابراز بدارد. با توجه به تاریخ افغانستان، بنیادگرایی اگر از یک منظر واکنش یک جامعه سنتی به کمونیسم و نگرشهای سنت ستیزانه و خیلی سطحی و بیریشه و عوام زده و غرب زدهی جماعت تحصیلکرده در افغانستان بوده است، ولی از منظر دیگر، جنبشهای ایدیولوژیک و سنتی در واکنش به نوگرایی، حرکتهای سیاسی استراتژیک در منطقه بوده است.
اگر شما به قیام مردم جنوبی که در آن خانواده مجددی ها نقش اصلی را داشتند، نگاهی بیندازید، تحریکات و سازمان دهی انگلیسها را به صورت ملموس مشاهده کرده می توانید. چنانچه، در قیام مردم شینواری که مجددی ها در آن نقش رهبری کننده را داشتند، لیستی از طرف مردم به امان الله خان تقدیم گردید که در یکی از بند های آن با صراحت آمده است که به استثنای نمایندگی حکومت بریتانیا، باقی همه نمایندگی های سیاسی خارجی مسدود گردد. این خواست، به صورت دقیق در راستای منافع انگلیس ها تنظیم شده بود، و تردیدی ندارم که باید احساسات سنتی مردم از طرف گروهی از خوانین و ملا ها به نفع بریتانیا مورد سوء استفاده قرار گرفته بود. برای همین، شکست امان الله خان، اگر از یک سو ریشه در شناخت سطحی و شکلی از نوگرایی و غربی سازی جوامع داشت، از سوی دیگر ریشه در اختلافات او با انگلستان و ضعف درونی او در برابر دسیسه های بریتانیا داشت.
جنبش های بنیادگرا در زمان جهاد نیز، به لحاظ سیاسی و ایدیولوژیک، جنبش های سازمان دهی شده در بازی بزرگ جنگ سرد میان غرب سرمایه داری لیبرال و سوسیال دموکرات، وسرمایه داری کمونیستی روسی بود، که باعث رشد جنبش های بنیادگرایانه در افغانستان و پاکستان گردید. برخلاف تصور آقای رسولی، این عامل در شکست نوگرایی در افغانستان سهمی بسیار بزرگ داشت. واکنش سنتی مردم در برابر اشغال شوروی سابق، یک مبارزهی طبیعی هر کشوری برای آزادی، سربلندی و افتخار است، و تمام جوامع به صورت یکسان از این توانایی و آرمان برخوردار هستند. اما، نگارنده بر این باور است که جنبش های بنیادگرایی در افغانستان محصول تعاملات و خصومتهای جنگ سرد بوده، و رهبران و سیاستمداران این جنبش ها در افغانستان، قدرت و مشروعیت خود را از این تعاملات و خصومتها گرفته و احساسات سنتی توده ها را در قالب الگوها، احساسات کلیشه شده جمعی، نماد ها و تحریکات توده ای، شکل دادند. برای همین، جنبش های بنیادگرا در افغانستان، حتا طالبان، را نمی توان با جنبش های بنیادگرای اخوان المسلمین و فتح و جماعت اسلامی در اوایل ظهورش، در دهه های 60 ، 70 و 80 میلادی مقایسه کرد. بنیادگرایی در بسیاری از کشور های عربی و همچنان ایران، پاسخ اسلام سنتی در قالب ایدیولوژی، به غرب زدگی بورژوازی شهری نو به دوران رسیده و فاصله طبقات شهری از چشم انداز ثروت، منابع و امکانات بود. تا هنوز نیز بنیادگرایی این وظیفه را بر دوش دارد، و برای نسل سوم مسلمانان در غرب، نوعی از پارانویای فرهنگی و اعتقادی یا هویت نو ظهور را به وجود آورده است. اما، بنیادگرایی در افغانستان، مشروعیت سیاسی برای الیگارشی های قدرت، جنگ بنیادگرایی نظامی پاکستان برای کنترول افغانستان و واکنش های سنتی و فاقد یک مبنای نظری و ایدیولوژی در میان توده ها است. البته، این را نیز باید بیفزایم که در یک مقطع جنبش های بنیاد گرا، تمایلات توده ای را برای مبارزه نیز به دنبال داشته است، و اعتقاد مبنای این مبارزه را شکل داده است. ولی، من این توده ها را قربانی یک جنگ استخباراتی، سیاسی، اقتصادی و نظامی در زمان جنگ سرد و در روند مبارزه با تروریزم می بینم.
2- کمبود الگوی تحلیلی و نظری در تحلیل شکست مدرنیته
نگارنده بر این نظر است که آقای رسولی در کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم در تحلیل شکست مدرنیته و ساز و کار سنت در پاسخ به نوگرایی در افغانستان از کمبود یک نظریه تحلیلی و انتقادی رنج می برد. این کمبود به این معناست که نویسنده ی کتاب بایستی حواث تاریخی را نه از نگاه یک تاریخ دادن کلاسیک یا یک روزنامه نگار و روایتگر، مورد بررسی قرار می داد، بلکه از چشم انداز پژوهشگر متفکر بحث مدرنیته و سنت را دنبال می کرد. آقای رسولی به صورت ساده از وقایعی حرف می زند که شما در هر کتاب تاریخ پیدا کرده می توانید. مانند، قیام مردم علیه اصلاحات امان الله خان. این گونه تحلیلهای تاریخی، کمکی برای به وجود آمدن الگو یا گفتمان تحلیلی برای شکست و یا موفقیت مدرنیته در افغانستان نمی کند. زیرا، کلی، غیر روشنگر و فاقد یک چارچوب برای درک حوادث و تاریخ است. کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم، وقتی به مبانی نظری سکولاریسم، سنت، بنیادگرایی و مدرنیته می پردازد، ما یک نویسندهی دانشمندی را می بینیم که الگوهای نظری را بصورت روشن، مفید و قابل استفاده شرح میدهد. این توقع، در بخش شکست مدرنیته و پویایی سیاسی و فرهنگی سنت و بنیادگرایی در افغانستان، نیز از نویسنده می رود. اما، نویسنده در دام شرح وقایع تاریخی گیر می افتد و خیلی ساده از یک تحلیل بنیادین، جدید و روشنگر صرف نظر می کند. لازم بود که نویسنده کتاب از منظر یکی از رشته های علوم انسانی و یا در قالب یک گفتمان بینا رشته ای، ازواقعه نگاری تاریخی فراتر می رفت، و بحث را به ساختار ها، سازوکار های درونی سنت و پاسخ آن در قالب بنیادگرایی، شکل گیری نخبگان سنتی و روحانی به عنوان یک طبقه قدرت با ویژگی های مشترک سیاسی و منافع، شکست نیروهای نوگرا از منظر تحلیل ایدیولوژی و عملگرایی موثر و یا غیر موثر این نیروها در افغانستان و..... می کشاند.
این مباحث، تحلیلهای کتاب را عمق می بخشد، و گفتمان نوگرایی و سنت را به عنوان یک مبحث جدی در حوزه ی اندیشه مطرح میسازد. تحلیل نگارنده این است که مدرنیته در افغانستان، یک پدیده ی بیگانه است که به واسطه استعمار بر کشور های منطقه تحمیل گردید، نیرو های نوگرا، نوعی از بحران مشروعیت را در نظام سنتی خلق کردند، بدون این که بتوانند مناسبات مدرن را در بستر تحولات مادی، جایگزین مناسبات سنتی نمایند. آنها، سنت را یک نظام خرافی اجتماعی و فرهنگی قلمداد کردند که با خشونت دولتی می توانند آن را حذف کنند. این در حالی است که سنت یک نظام زندگی است که چیزی بیشتر از اعتقاد یا نظام اسطوره ای معنا بخش می باشد؛ سنت مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و.... یک جامعه است که افراد بر اساس آن، مناسبات خود را سامان می دهند. ولی، نیرو های نوگرا با عملکرد شان، جامعه سنتی را به شدت رادیکال ساخته، گروههای سنتی و دینی را به سوی قدرت کشاندند، سلاح بدست گرفته دست به جنگ های خونین زدند. مدرنیته، بدون دگرگونی اجتماعی و اقتصادی در خارج از شهر ها، نتوانست به سرمشق مسلط در مناسبات مردم تبدیل شود. جالب این است که حتا نیروهای نوگرا، و از جمله نهاد دولت، حامل تناقض و دوپارگی ارزشی و ساختاری بوده اند. گروه های نوگرا، همزمان وفاداری شان را به ارزش ها و ساختارهای تباری و ایدیولوژی های مدرن اعلام داشته اند، و در عمل از محافظه کاری و مناسبات قبیله ای برای مشروعیت سیاسی حمایت کردند.
این مسایل، گوشهی از تحلیل شکست مدرنیته، در چارچوب یک گفتمان بینا رشته ای، در افغانستان است. توقع ما از آقای رسولی این است که در ادامه ی تحقیقات خود، بحث های بیشتردر باره ی فرایند نوگرایی و تبدیل شدن آن به بخشی از روند تغییر نظام، ساختارها و ارزش ها، متمرکز بسازد.
شناسنامه کتاب:
پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان(2001-1881)
نویسنده: یاسین رسولی
ناشر: ابراهیم شریعتی(عرفان) 1385
شماره گان: 3000 جلد