سنت عاشورا در دنیای مدرن (باز نویسی شده)

چهارشنبه، دهم محرم، روز عاشوراست. خواستم در این نوشته، عاشورا را به مثابه یک سنت تاریخی و فرهنگی و تاثیر آن بر شکل گیری مذهب شیعه مرور کنم در پاسخ به این سوال که عاشورا در دنیای مدرن چه جایگاهی دارد؟

گفته می شود به دستور معزّالدوله، از حاکمان آل بویه عاشورای سال 353 ق عزای عمومی اعلام شد و از مردم خواسته شد که با پوشیدن جامه سیاه، اندوه خود را نشان دهند. در این روز با آویختن پارچه‏های سیاه، اعلام عزا ‏نمودند.

ملك شاه سلجوقی همراه با خواجه نظام الملک، وزیر قدرتمند خود در سال 479ق به زيارت كاظمين، نجف و كربلا رفت. در این زمان در نظاميه بغداد، روضه خوانده می شد و از مظلوميت‏هاى اهل‏بيت پيامبر ياد مى‏كردند، اين رسم تا اوايل سلطنت طغرل سلجوقى در بغداد معمول بوده است.

سلطان محمود دید خصمانه نسبت به شيعيان داشت. او شافعي مذهب بود و شعيان را تفتیش عقاید و تكفير مي‌کرد. هرجا نام از قرمطي مي‌شنيد، سنگسار و معدوم مي‌شد. حسنک وزیر، وزیر قدرتمند سلطان محمود در دوره سلطان مسعود به بهانه قرمطی بودن به دار آویخته شد که بیهفی داستان آن را روایت کرده است، حسنک وزیر در برابر دشنام هایی که او را به قرمطی بودن منسوب می کند می گوید: «بزرگتر از حسین علی نیم». در دوره غزنویان، غور و غرجستان مرکز اصلي شیعیان در افغانستان کنونی بوده است. كسايي مروزي، ناصرخسرو و سنايي غزنوي اشعاری را در شهادت حسين و یارانش سروند.

تيموريان كه پيرو اهل سنت بودند پس از روي كار آمدن، به ويژه پس از مرگ تيمور، احترام و منزلت به علمای شیعه، نشان دادند، عزاداري حسين به تدريج گسترش يافت و حتي به درون دربار تيموريان راه يافت.

در دوره صفویه در ایران که دوره طلایی نزدیکی حکومت مقتدر صفویه و علمای شیعه است، شیعه مذهب رسمی صفویه اعلام می شود، عزاداری بر حسین و یارانش فراگیر شد. شروع تعزیه خوانی را مربوط به دوره کریم خان زند می دانند. در عصر قاجار، خون آلود كردن سر و صورت با تيغ و قمه زدن به فرق سر به مراسم سینه زنی اضافه شد.

واقعه عاشورا اولین قیام ضد خلافت نبود اما خونبارترین آنها بود و هیچ ملاحظه یی اخلاقی در هنگام سرکوب آن نکردند، به اسارت گرفتن زن مسلمان و گرداندن سر کشته شدگان نیز در تاریخ اسلام برای اولین بار رخ داد.

خوانخواهی حسین و قیام او خیلی زود الگوی ناراضیان علوی شد چنان که یک سال بعد، توابین به رهبری مختار كه از ياري نكردن حسین در عاشورا پشيمان گشته و توبه كردند به كربلا رفتند و در آن‌جا به عزاداري پرداختند و براي خون‌خواهي حسین هم‌قسم شدند.

واقعه عاشورا در شکل گری مذهب شیعه نقش اساسی دارد، شیعه مذهبی است بر مبنای دوستی خاندان پیامبر در تاریخ شکل گرفته است، از پیامبر نقل است که به علی و دوستانش اشاره می کرد، حکومت علی، بر مبنای عدالت و فضیلت های انسانی، کشته شدن حسین به عنوان یک انقلابی و تبین مذهب توسط امام صادق و تجلی دایمی امام با شیعیان با غیبت مهدی، هویت مذهبی شیعه را تکمیل نموده است. از این نظر شیعه یک مذهب عاطفی و روحانی در مقایسه با سایر مذاهب جهان اسلام است.

در ایران، سنت های شیعه بازتاب اسطوره های ایرانی (خراسانی یا حوزه شرقی غیر عرب جهان اسلام) مانند کشته شدن سیاوش و مراسم سیاووشون یا «سووشون» است. فیلم «روز واقعه» شهرام اسدی در سال 1373، روایت ایرانی از عاشورا را بخوبی نشان می دهد.

شکل گیری شیعه به عنوان یک مذهب مستقل تحت تاثیر سیاست ایرانی سده های میانه بوده است. ایرانیان سلطه قبایل عرب بیابانی جنگاور که به برکت اسلام متحد شده بودند را بر امپراطوری خود بر نمی تافتند، به تدریج به تبین فلسفه سیاست دست یافتند که برگرفته از فلسفه شاهنشاهی ایران باستان و از سویی واقعیت زندگی در قلمرو خلافت اسلامی را توجیه کند، حاکمان ترک و مغول به نام سلطان در سده های میانه (آل بویه، سلجوقیان، غزنویان و تیموریان ...) گرچه  هنوز مشروعیت مذهبی خود را از خلفای بغداد می گرفتند، اما در قلمروه خود مستقل بودند، پسانتر با تعبیر امام و جایگاه آن در برابر خلیفه، فلسفه ایرانی حکومت به گونه یی تعبیر شد که به سلطه خلافت عرب به کلی پایان داد.

داکتر شریعتی تحت تاثیر مارکسیسم، تلاش کرد تا با تعبیر مدرن از سنت های شیعه به مثابه یک ایدئولوژی انقلابی و «یک حزب تمام عیار» بسازد. ایده های او در میان جوانان شیفته اندیشه های انقلابی چپ جازبه بسیار یافت، همین امر سبب شد که شریعتی را ایدئولوگ انقلاب 1979 ایران بدانند.

انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ با اتحاد بازار سنتی و روحانیت شیعه بوجود آمد. عزاداری بر حسین و گرامی داشت عاشورا نقطعه عطف این اتحاد بود، این گفته آیت الله خمینی که عاشورا یعنی پیروزی خون بر شممشیر، ایده یی بود که هزاران تن را به تظاهرات ضد شاه در ایران به خیابان ها کشانید.

حسین به عنوان مظهر آزادگی، نجابت، پاکی، حق و عدل که برای اصلاح امور قیام کرده است تجلیل می شود. عاشورا به مثابه یک سنت مذهبی طی صدها سال شکل گرفته است. اما شیوه برگزاری مراسم عاشورا خاص یک تظاهرات مذهبی است که شیعیان در هر شهر و کشور، بنا به رسم ها و شیوه های خود آن را انجام می دهند و این رسم ها جنبه تاریخی و فرهنگی دارد که در ذهنیت عامه جنبه قدسی یافته است و در برابر تغییر آن مقاومت نشان داده می شود.

اسلام سیاسی در میان شیعیان از عاشورا به عنوان یک ایده محوری بهره برده است. برانگیختن مردم و استفاده سیاسی روزمره از احساسات یک سنت مذهبی به معنویت آن آسیب می رساند، حتی امامان شیعه پس از واقعه عاشورا گرچه همواره سعی کرده اند خاطره آن را زنده نگه دارند اما آن را در خدمت قیام ها و حرکت های سیاسی علویان قرار ندادند.

یادداشت پیشین در این زمینه:

روایت اخلاقی از حسین

ساموئل هانتینگتون

هانتینگتون Samuel Huntington ساموئل فیلیپس هانتینگتون در روز ۲۴ دسامبر در جزیره‌ی مارتاز وان‌یارد در ساحل شرقی آمریکا درگذشته است.

وقتی دانشجوی علوم سیاسی بودم یکی از نظریه پردازانی که نظریه اش را واقع بینانه و قابل استفاده در کشور خودم یافتم ساموئیل هانتینگتون، سیاست‌شناس نام‌آور آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد بود.

هانتینگتون پس از نشر مقاله "برخورد تمدنها" در سال ۱۹۹۳ در نشریه فارین افیرز با انتقادهای فراوان مواجه شد و برای او نیز شهرت جهانی کم نظیری آورد. اما هانتینگتون در بیش از ۵۰ سال نظریه پردازی در محافل اکادمیک، نظریه پردازی با نفوذ در مورد ثبات سیاسی و نوسازی و دموکراسی در جهان سوم است.

هانتینگتون در کتاب "سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني" که محسن ثلاثي به فارسی ترجمه کرده است Political Order in Changing Societies. Samuel P. Huntington. New Haven: Yale University Press, 1968 می گوید: «انسان‌ها ممكن است بدون آزادي از سامان برخوردار باشند ولي بدون سامان نمي‌توانند آزادي را نگهدارند». هانتینگتون حکومت ها را به دو گونه تقسیم می کند: حکومت هایی که توان حکومت کردن دارند و حکومت هایی که ندارند و بنابراین جکومت بد هستند.

 قبل از هر چيز براي جوامع در حال نوسازي تقويت اقتدار حكومت مهم است، «مسئله اصلي اين كشورها نه آزادي بلكه سامان سياسي مشروع است» هانتينگتون از جيمز مديسون نقل مي‌كند كه «نخست بايد حكومت را قادر ساخت كه بر حكومت شوندگان نظارت كند و در مرحله دوم بايد آن حكومت را واداشت كه رفتارش را تحت نظارت قرار دهد.» پرسش اصلی او این است که چگونه می توان نوسازی را با ثبات سیاسی باهم پیش برد. پیشنهاد هانتینگتون این است که نهادهای مدنی مدرن مانند احزاب سیاسی مدرن باید ابتدا شکل بگیرند و بر پایه آن می توان دولت را مدرن سازند.  

پسانتر هانتینگتون بیشتر به زمینه های فرهنگی شکل گیری قطب های جهانی و منازعات جهانی بر مبنای هویت، فرهنگ و تمدن پرداخت. هانتینگتون از هشت حوزه تمدنی یاد می‌کند که بر منبای دین شکل گرفته است. به نظر وی در صورتی که تفاوت‌های تمدنی با قدرت آمیزش یابند و این دو در انطباق با یکدیگر عمل کنند، کانون منازعات آینده بین المللی خواهد بود. فرهنگ‌های اسلام، هندو و چینی را در حال رشد ارزیابی می‌کرد. به نظر او رشد اقتصادی در چین و کشورهای آسیای جنوب شرقی و رشد جمعیتی در کشورهای اسلامی عوامل متزلزل کننده تمدن غربی بر منبای مسیحت خواهند بود. نظم بین‌المللی موجود که متاثر از تمدن غربی است از سوی این تمدن‌ها بی‌ثبات خواهد گشت.

منتقدان برخی گفتگو به جای برخورد و کسانی اقتصاد به جای فرهنگ و برخی نیز نداشتن نمونه های روشن تاریخی را از نقطه های ضعف نطریه برخورد تمدنها دانسته اند.

چند نکته:

۱. در عالم اکادمیک برخلاف دنیای سیاست هر چه یک نظریه بیشتر نقد و بررسی گردد بر قوتش افزوده می شود و نظریه برخورد تمدنهای هانتینگتون اکنون با وجود تمام نقدها یک موضوع جدی منازعات آینده جهانی را نشان می دهد. 

۲. تیوری فقط چارچوب کلی و منظر نگاه و مطالعه ما را به گونه منظم نشان می دهد و نباید از تیوری های کلان انتظار داشته باشیم که رویدادهای روزانه و یا اتفاق هایی مانند ۱۱/۹ را دقیق پیش بینی کند.

۳. نظریه پردازان امریکایی مانند هانتینگتون بیشتر دغدغه هدایت سیاست خارجی امریکا به عنوان کشور رهبری کننده نظم جهانی را در نظر دارند و می خواهند با این نظریه ها، سیاستمدارن امریکایی "مسوولیت" رهبری بزرگترین ابرقدرت دنیا و غرب و جهان را ایفا بتواند.

مطالب بیشتر در مورد هانتینگتون و آثارش در وب سایت دانشگاه هاروارد و همچنین گزیده یی از مقالات هانتینگتون را در وب سایت فصلنامه فارین افیرز ببینید.

نقد کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان

خالد خسرو کتاب "پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان" را در روزنامه هشت صبح بررسی و نقد کرده است. از خالد به خاطر نقد روش شناسانه عالمانه اش تشکر می کنم. کل نوشته خالد خسرو را در کاپی کردم.

خالد خسرو

بازار کتاب کابل شاهد یک کتاب خیلی خوب به نام "پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان" به قلـــــم آقای یاسین رسولی بود. این کتاب، نوشته‫ی مستقل در باره‫ی ورود مدرنیته‫ی دولتی و سطحی به افغانستان و واکنش نظام سنتی به این بیگانه‫ی مهاجم و متکبر است. آقای رسولی که درس خوانده ی علوم سیاسی و روابط بین الملل در ایران است، با توجه به آموزش نظام مند و اکادمیک و منابع قابل توجهی تحقیق، توانسته موضوعات مهم و تاریخی افغانستان را بشگافد، و برای نخستین بار در چارچوب یک روش شناسی معتبر دانشگاهی به تحقیق در باره ی برخورد مدرنیته و سنت در افغانستان بپردازد. ویژگی مهم این تحقیق، شکستاندن فضای نانوشتن و فرهنگ شفاهی گری در میان دانش آموختگان افغانستان است. اگر به این سال ها نگاهی انداخته شود، دیریست که در حوزه ی علوم اجتماعی و روشنفکری، نویسنده و پژوهشگری به تحقیق نپرداخته و دروازه ی اندیشگری را سال ها کسی دق و الباب نکرده است. ویژگی خوب کتاب این است که از عهده ی توضیح و تشریح مفاهیم به خوبی بدر آمده، و کار تحقیق را به صورت منسجم، روشن و قابل قبول به سرانجام رسانده است.


فرصت این نیست که به صورت مفصل در این مجال کوتاه در باره ی این کتاب نوشته کنیم، و به صورت گذرا مهمترین نکات در باره‫ی نوشته‫ی آقای رسولی را مرور می کنیم.


1- بازشناسی گفتمان های بنیادگرا در قالب الگوی نظری عام
آقای رسولی با این فرض کتاب "پاسخ سنت به سکولاریسم" را آغاز کرده است که چرا افغانستان که روزگاری یکی از دولت های نوگرا را در منطقه داشت، جنبش به نام طالبان در آن ظهور کرد، بیش از شش سال زمام سیاسی افغانستان را به دست گرفت، و اکنون نیز از چالش های بسیار جدی سیاسی و اجتماعی در افغانستان به شمار می رود. به ویژه اگر از یاد نبریم که طالبان و طالبانیسم یک پدیده ی بیگانه نبوده و جنبش به شدت قومی و بنیادگرایانه و خشن است. نویسنده این نکته را واضح می سازد که ظهور جنبش های بنیادگرا در منطقه که پاسخ قوی به روند مدرنیزاسیون دولتی و تکنیکی اند، نوعی از مقابله جویی با نوسازی به سبک غربی را ایجاد کرد، و در میان توده های سرخورده از مدرنیته دم بریده و کاریکاتور شده، نیز مشروعیت یافت. البته، هر کشوری، جنبش های بنیادگرایانه ی آن شاخصه ها و ویژگی های خود را داراست که هدف کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم، بازشناسی گفتمان های بومی و بنیادگرایانه و ساز و کار نفی کننده ی نوگرایی در آنها می باشد. اما، نویسنده ی کتاب برای این بازشناسی، تنها به روایت واقعات تاریخی و شکست دولت های ناکام نوگرا بسنده می کند، و نظریه تحلیلی برای بازشناسی تفاوت‫های گفتمان بنیادگرایانه در افغانستان با سایر کشورهای اسلامی از جمله ایران و پاکستان که ما با آنها از لحاظ فرهنگی و جغرافیایی هم مرز و همسایه هستیم، به وجود نمی آورد. برای همین، در پایان کتاب، ما با یک روایت عام از بنیادگرایی در منطقه سروکار داریم که باید از آن به عنوان جنبش فراگیر بنیادگرایی در تمام کشورهای اسلامی یاد کرد. از این رو، روایت های تاریخی پراکنده، مانع از بازشناسی بنیادگرایی بومی می شود. دو دلیل عمده می تواند برای بازگویی این کاستی مهم باشد: اول، استفاده از منابع پژوهشی عام و عدم توجه به زندگی و سرمنشای جنبش های بنیادگرا در افغانستان در چارچوب تطبیق نظریه و عمل؛ و دوم، فرار از ایجاد یک نظریه تحلیلی انتقادی در تمام کتاب برای شکست نوگرایی و تحلیل بنیادگرایی درافغانستان. خوب است کمی بیشتر این دو دلیل توضیح داده شود.


آقای رسولی، به عنوان یک پژوهشگر به منابعی در باره ی نوگرایی و بنیادگرایی به پارسی و کمی هم به زبان انگلیسی دسترسی دارد. دانش و پژوهش اکادمیک این خطر را دارد که موضوع به صورت عام بررسی شود، و با منطق استقرایی، استراتژی تحقیق به سوی عام سازی و رسیدن به نتیجه ی واحد و فارغ از مختصات و شاخصه‫های مکانی و زمانی، پیش برود. این روش، در پژوهش های علمی کلاسیک رواج داشته و مهمترین کاستی آن یک دست سازی و یکسان انگاری جوامع، شرایط و واقعیت های تاریخی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... در تفکر و پژوهش است. آقای رسولی، به ناخودآگاه دچار این کاستی شده است. وقتی مبانی تحلیلی خود را معرفی می کند، از دانش عام و روش های یکسان تفکر در باره ی موضوع بنیادگرایی و سکولاریسم در افغانستان استفاده می نماید، ولی به خاطر وفاداری به بازشناسی و گفتمان های بومی، با نگاه و روایت تاریخی یا شرح حوادث تاریخی، سعی در تعادل میان نظریه و واقعیت‫های موجود دارد. اما، این تلاش راه به جایی نمی برد. یعنی، وقتی آقای رسولی به شرح وقایع تاریخی برای نشان دادن شکست نوگرایی در افغانستان می پردازد، ما خبری از تفاوت‫های بنیادگرایی در افغانستان با سایر کشورهای اسلامی نمی بینیم. حتا، ما یک نظریه پردازیی را مشاهده نمی کنیم که به جز از شرح بی طرفانه‫ی حوادث تاریخی، علت های شکست مدرنیته را در چارچوب تحلیل و نظریه‫ی کلان جامعه شناختی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، قابل درک و گفتگو بسازد. به نظر من، کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم از کمبود نظریه تحلیلی برای روشن شدن شکست نوگرایی و ظهور جنبش های بنیادگرا رنج می برد. این مساله را بیشتر مورد کاوش قرار خواهیم داد. اگرچه، آقای رسولی به نکته‫ی فهم در باب تحلیل بنیادگرایی در افغانستان دست یافته است، یعنی بازشناسی ویژگی های بومی بنیادگرایی و پاسخ آن به نوگرایی در افغانستان، اما، این فرضیه را در نوشته ی خود دنبال نکرده، ولی برای نگارنده این فرصت مساعد شده است تا نظر خود را در این باب ابراز بدارد. با توجه به تاریخ افغانستان، بنیادگرایی اگر از یک منظر واکنش یک جامعه سنتی به کمونیسم و نگرش‫های سنت ستیزانه و خیلی سطحی و بی‫ریشه و عوام زده و غرب زده‫ی جماعت تحصیلکرده در افغانستان بوده است، ولی از منظر دیگر، جنبش‫های ایدیولوژیک و سنتی در واکنش به نوگرایی، حرکت‫های سیاسی استراتژیک در منطقه بوده است.

اگر شما به قیام مردم جنوبی که در آن خانواده مجددی ها نقش اصلی را داشتند، نگاهی بیندازید، تحریکات و سازمان دهی انگلیس‫ها را به صورت ملموس مشاهده کرده می توانید. چنانچه، در قیام مردم شینواری که مجددی ها در آن نقش رهبری کننده را داشتند، لیستی از طرف مردم به امان الله خان تقدیم گردید که در یکی از بند های آن با صراحت آمده است که به استثنای نمایندگی حکومت بریتانیا، باقی همه نمایندگی های سیاسی خارجی مسدود گردد. این خواست، به صورت دقیق در راستای منافع انگلیس ها تنظیم شده بود، و تردیدی ندارم که باید احساسات سنتی مردم از طرف گروهی از خوانین و ملا ها به نفع بریتانیا مورد سوء استفاده قرار گرفته بود. برای همین، شکست امان الله خان، اگر از یک سو ریشه در شناخت سطحی و شکلی از نوگرایی و غربی سازی جوامع داشت، از سوی دیگر ریشه در اختلافات او با انگلستان و ضعف درونی او در برابر دسیسه های بریتانیا داشت.


جنبش های بنیادگرا در زمان جهاد نیز، به لحاظ سیاسی و ایدیولوژیک، جنبش های سازمان دهی شده در بازی بزرگ جنگ سرد میان غرب سرمایه داری لیبرال و سوسیال دموکرات، وسرمایه داری کمونیستی روسی بود، که باعث رشد جنبش های بنیادگرایانه در افغانستان و پاکستان گردید. برخلاف تصور آقای رسولی، این عامل در شکست نوگرایی در افغانستان سهمی بسیار بزرگ داشت. واکنش سنتی مردم در برابر اشغال شوروی سابق، یک مبارزه‫ی طبیعی هر کشوری برای آزادی، سربلندی و افتخار است، و تمام جوامع به صورت یکسان از این توانایی و آرمان برخوردار هستند. اما، نگارنده بر این باور است که جنبش های بنیادگرایی در افغانستان محصول تعاملات و خصومت‫های جنگ سرد بوده، و رهبران و سیاستمداران این جنبش ها در افغانستان، قدرت و مشروعیت خود را از این تعاملات و خصومت‫ها گرفته و احساسات سنتی توده ها را در قالب الگوها، احساسات کلیشه شده جمعی، نماد ها و تحریکات توده ای، شکل دادند. برای همین، جنبش های بنیادگرا در افغانستان، حتا طالبان، را نمی توان با جنبش های بنیادگرای اخوان المسلمین و فتح و جماعت اسلامی در اوایل ظهورش، در دهه های 60 ، 70 و 80 میلادی مقایسه کرد. بنیادگرایی در بسیاری از کشور های عربی و هم‫چنان ایران، پاسخ اسلام سنتی در قالب ایدیولوژی، به غرب زدگی بورژوازی شهری نو به دوران رسیده و فاصله طبقات شهری از چشم انداز ثروت، منابع و امکانات بود. تا هنوز نیز بنیادگرایی این وظیفه را بر دوش دارد، و برای نسل سوم مسلمانان در غرب، نوعی از پارانویای فرهنگی و اعتقادی یا هویت نو ظهور را به وجود آورده است. اما، بنیادگرایی در افغانستان، مشروعیت سیاسی برای الیگارشی های قدرت، جنگ بنیادگرایی نظامی پاکستان برای کنترول افغانستان و واکنش های سنتی و فاقد یک مبنای نظری و ایدیولوژی در میان توده ها است. البته، این را نیز باید بیفزایم که در یک مقطع جنبش های بنیاد گرا، تمایلات توده ای را برای مبارزه نیز به دنبال داشته است، و اعتقاد مبنای این مبارزه را شکل داده است. ولی، من این توده ها را قربانی یک جنگ استخباراتی، سیاسی، اقتصادی و نظامی در زمان جنگ سرد و در روند مبارزه با تروریزم می بینم.

2- کمبود الگوی تحلیلی و نظری در تحلیل شکست مدرنیته

نگارنده بر این نظر است که آقای رسولی در کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم در تحلیل شکست مدرنیته و ساز و کار سنت در پاسخ به نوگرایی در افغانستان از کمبود یک نظریه تحلیلی و انتقادی رنج می برد. این کمبود به این معناست که نویسنده ی کتاب بایستی حواث تاریخی را نه از نگاه یک تاریخ دادن کلاسیک یا یک روزنامه نگار و روایتگر، مورد بررسی قرار می داد، بلکه از چشم انداز پژوهشگر متفکر بحث مدرنیته و سنت را دنبال می کرد. آقای رسولی به صورت ساده از وقایعی حرف می زند که شما در هر کتاب تاریخ پیدا کرده می توانید. مانند، قیام مردم علیه اصلاحات امان الله خان. این گونه تحلیل‫های تاریخی، کمکی برای به وجود آمدن الگو یا گفتمان تحلیلی برای شکست و یا موفقیت مدرنیته در افغانستان نمی کند. زیرا، کلی، غیر روشنگر و فاقد یک چارچوب برای درک حوادث و تاریخ است. کتاب پاسخ سنت به سکولاریسم، وقتی به مبانی نظری سکولاریسم، سنت، بنیادگرایی و مدرنیته می پردازد، ما یک نویسنده‫ی دانشمندی را می بینیم که الگوهای نظری را بصورت روشن، مفید و قابل استفاده شرح می‫دهد. این توقع، در بخش شکست مدرنیته و پویایی سیاسی و فرهنگی سنت و بنیادگرایی در افغانستان، نیز از نویسنده می رود. اما، نویسنده در دام شرح وقایع تاریخی گیر می افتد و خیلی ساده از یک تحلیل بنیادین، جدید و روشنگر صرف نظر می کند. لازم بود که نویسنده کتاب از منظر یکی از رشته های علوم انسانی و یا در قالب یک گفتمان بینا رشته ای، ازواقعه نگاری تاریخی فراتر می رفت، و بحث را به ساختار ها، سازوکار های درونی سنت و پاسخ آن در قالب بنیادگرایی، شکل گیری نخبگان سنتی و روحانی به عنوان یک طبقه قدرت با ویژگی های مشترک سیاسی و منافع، شکست نیروهای نوگرا از منظر تحلیل ایدیولوژی و عملگرایی موثر و یا غیر موثر این نیروها در افغانستان و..... می کشاند.


این مباحث، تحلیل‫های کتاب را عمق می بخشد، و گفتمان نوگرایی و سنت را به عنوان یک مبحث جدی در حوزه ی اندیشه مطرح می‫سازد. تحلیل نگارنده این است که مدرنیته در افغانستان، یک پدیده ی بیگانه است که به واسطه استعمار بر کشور های منطقه تحمیل گردید، نیرو های نوگرا، نوعی از بحران مشروعیت را در نظام سنتی خلق کردند، بدون این که بتوانند مناسبات مدرن را در بستر تحولات مادی، جایگزین مناسبات سنتی نمایند. آنها، سنت را یک نظام خرافی اجتماعی و فرهنگی قلمداد کردند که با خشونت دولتی می توانند آن را حذف کنند. این در حالی است که سنت یک نظام زندگی است که چیزی بیشتر از اعتقاد یا نظام اسطوره ای معنا بخش می باشد؛ سنت مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و.... یک جامعه است که افراد بر اساس آن، مناسبات خود را سامان می دهند. ولی، نیرو های نوگرا با عملکرد شان، جامعه سنتی را به شدت رادیکال ساخته، گروه‫های سنتی و دینی را به سوی قدرت کشاندند، سلاح بدست گرفته دست به جنگ های خونین زدند. مدرنیته، بدون دگرگونی اجتماعی و اقتصادی در خارج از شهر ها، نتوانست به سرمشق مسلط در مناسبات مردم تبدیل شود. جالب این است که حتا نیروهای نوگرا، و از جمله نهاد دولت، حامل تناقض و دوپارگی ارزشی و ساختاری بوده اند. گروه های نوگرا، همزمان وفاداری شان را به ارزش ها و ساختارهای تباری و ایدیولوژی های مدرن اعلام داشته اند، و در عمل از محافظه کاری و مناسبات قبیله ای برای مشروعیت سیاسی حمایت کردند.


این مسایل، گوشه‫ی از تحلیل شکست مدرنیته، در چارچوب یک گفتمان بینا رشته ای، در افغانستان است. توقع ما از آقای رسولی این است که در ادامه ی تحقیقات خود، بحث های بیشتردر باره ی فرایند نوگرایی و تبدیل شدن آن به بخشی از روند تغییر نظام، ساختارها و ارزش ها، متمرکز بسازد.

شناسنامه کتاب:
پاسخ سنت به سکولاریسم در افغانستان(2001-1881)
نویسنده: یاسین رسولی
ناشر: ابراهیم شریعتی(عرفان) 1385
شماره گان: 3000 جلد

حقوق بشر

امروز ۵۹مین سال روز تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر است.

ارزشها و آرمانهایی این اعلامیه، جهانی است و فکر نمی کنم بدیل یا جایگزین دیگری داشته باشد.

اعلامیه اسلامی حقوق بشر قاهره را با آن مقایسه کنید که اعلامیه حقوق بشر نیست؛ گرچه هر چیز دیگری می تواند باشد!

قرآن ز بر بخوانی به چارده روایت!

سخیداد هاتف در دو یادداشت اخیرش که در ارتباط با نشر ترجمه فارسی از قرآن در کابل و دعوای تعدادی از ملاها در جواز نداشتن آن و بازداشت ناشر آن، جانب محافظه کاران را گرفته و ترجمه فرسی قرآن را "قرآن بی پیامبر" نام گزارده است!

آنچه هاتف می گوید و بیشترینه روشنفکران دینی (!) در چند دهه اخیر مانند سروش و شبستری و ... جمعی دیگر با شدت و حدت دنبال آن بوده اند تلاشی است که می توان آن را یافتن بنیادهای ایمان راستین گفت. تعدادی از روشنفکران دیندار که با دنیای مدرن و حقانیت ادعاهای مدرنیته نیز باور دارند سعی کرده اند نوعی دیگر از دینداری را تشریح کنند و رواج دهند که می توان آن را جستجوی مبانی "ایمان راستین" و دینداری درست برکنار از پلشتی های اجتماع و سیاست نامید. این دین یا مذهب از کجا شروع می شود و دینداریش چگونه است؟ پرسش دشواری است جواب قانع کننده یی برای آن نداشته اند. به طور کلی بنیاد این نوع دینداری بر تجربه روحانی شخصی و ایمان به حقانیت پیامبر و پذیرش قرآن و ... تکیه دارد و میان ذاتی و عرضی دین تفاوت ماهوی گذاشته می شود و الخ...

این روش نو نیست و در اروپا نیز در آغاز عصر روشنگری آزموده شده است. در واقع متفکران بزرگ عصر روشنگری و مدرنیته در اروپا نیز از ابتدا قصد دین ستیزی نداشتند و اکثریت در جستجوی بنیان هایی برای ایمان راستین و دین درست برآمدند. و سعی کردند که ضعف های ایمان مسیحی را با تبین های عقلانی یا با ایمان برکنار از آلودگی های کلیسای کاتولیک جبران کنند. ژان ژاک روسو می گوید: "من به دین بی منبر و محراب اعتقاد دارم." و در جای دیگر می گوید: "ببین بین من و خدای من چقدر فاصله ایجاد کرده اند." و تامس هابز در آخر کتاب عظیم "لویاتان" می گوید: این کتاب را بر استدالال های عقلانی و متن کتاب مقدس نوشته ام.

قصه این که این تجربه آزمون شده در اروپا بسیار زود شکست خورد، وقتی فیلسوفان روشنگری دریافتند که راستی میان دین و مدرنیته آشتی و هم سنخیت آن گونه که در ابتدا می پنداشتند وجود ندارد و ناگزیر باید جانب یک طرف را گرفت و در آخر این کشاکش  که داستانش را می دانید، مدرنیته پیروز شد. ...

نقد من هم بر همین گونه ایمان گرایی ناب است که مثلاً هاتف دنبال آن است و گرچه درک می کنم اما باور ندارم که چندان طرح نو یا مشکل گشایی باشد. در یادداشت دیگری با عنوان حقانیت و امکان... نیز این طرز نگاهش را نقد کرده ام؛ که نمی دانم هاتف خواند یا نخواند.

برگردیم به گپ خودمان، نمی فهمم که فرق خواندن قرآن با ایمان پیشینی یا بدون آن چیست؟ چرا توقع دارید که ایمان پیشینی من مانع از دید عقلانی فعلی ام نسبت به متن مقدس گردد؟ آیا ایمان یکباره است و چشم عقل را کور می کند و همیشگی است یا مراتب دارد و کم و زیاد می گردد و از یقین به بی یقینی و باز یقین در نوسان است؟

عشق ات رسد به فریاد از خود بسان حافظ

قرآن ز بر بخوانی به چارده روایت

قرآن را هر کسی می تواند بخواند و به هر زبانی هم می توان خواند و حتی اگر کسی ایمان به اسلام نداشته باشد هم از خواندن قرآن بهره ها می تواند ببرد. در صدر اسلام کسان زیادی تنها با شنیدن چند جمله از متن عربی قرآن مسلمان می شدند و اکنون نیز داستانهاست که چگونه تنها با شنبدن آواز قرائت عبدالواسط کسی مسلمان شده است. ... اگر مسلمان یا نامسلمانی تها قرآن را به خاطر فصاحت متن آن بخواند یا به خاطر شیوه بیان و نگاه آن یا حتی جستجوی وقایع تاریخی و یا متون اخلاقی و یا... هر رویکرد دیگری باز می توان گفت قرآن راستی کتابی عظیم در زندگی بشر است.

تنها فرق میان ترجمه و اصل عربی آن در فصاحت و درستی متن است. و یادمان باشد که متن عربی قران هم قرائت های متفاوت دارد که معانی گاهی مختلف از آن برداشت می گردد اما در هر حالت متن عربی اعتبار بی نظیر نسبیت به هر ترجمه یی دارد. ترجمه بنا بر نظریه های ترجمه، در واقع نگاهی دیگر است و تالیف دوباره یعنی ترجمه هیچ گاه دقیق متن اصلی نیست و این امر را اهل ترجمه به اتفاق پذیرفته اند.

ترجمه قرآن جواز دارد و درست است و از سده های اولیه اسلام، قرآن به زبان پارسی ترجمه شده است و علمای اسلامی آن را تایید کرده اند تنها در ترجمه قرآن وسواسی به کار گرفته می شود که دقیق و درست باشد و در این وسواس گاهی نتیجه عکس هدف اولیه در می آید مانند ترجمه لفظ به لفظ که راستی از معنا و فصاحت و همه چیز از دست می رود و ...

شیوه های دیگری هم برای ترجمه هست مانند ترجمه تفسیری که مثلاً چند سال پیش نمونه یی از آن توسط آیت الله مکارم شیرازی در ایران انجام شد و من هنوز یک نسخه اش را دارم و در این ترجمه جملات کامل است و در میان پرانتزها چند کلمه تشریح و تفسیر هم آمده که به روشنی و درک موضوع کمک می کند. در این ترجمه متن عربی در گوشه ی راست آمده و ترجمه فارسی در مقابل و زیر آن، اما جداگانه است.

تنها ایراد خیلی جدی به کار اخیر در این بوده که چرا این ترجمه تنها به فارسی است و متن عربی ندارد و من نمی دانم که اشکال این کار و یا گناه بدعت آن در چی است؟ و این ترجمه فی نفسه با ترجمه های دیگر چه فرقی دارد؟ اگر در مطابقت و درستی این ترجمه اشتباه های تایپی مثلاً زیاد است خوب جمعی از علما بیایند و آن را تصحیح کنند. مگر ترجمه های دیگر قرآن به زبان های انگلیسی و روسی و صدها ترجمه حتی به فارسی بی هیچ نقص بوده است؟! و اگر بوده چراکسی خواستار بازداشت ناشران آنها نشده است؟!

واقعیت این است که این روزها در افغانستان بیش از حد دانسته یا ندانسته، غیرت مذهبی دامن زده می شود و نسبت به هر چیزی حساسیت نشان داده می شود. اگر راستش را بخواهید بیشترینه علمایی که ما در اینجا داریم حتی صلاحیت جواز چاپ قرآن یا درستی ترجمه آن را ندارند و همین طور صلاحیت علمی رد و پرخاش علیه ناشران آن را هم ندارند. آنچه می ماند تنها چیزی است که درست تر است آن را غیرت مذهبی بنامم که ببیشترینه توام با تعصب و ندانستن است نه براساس دانایی و علاقه به درستی و راستی.

هیاهویی که این روزها در این مورد می شنویم را یک حرکت مومنانه نمی دانم. اگر این عامل را با سیاست و استفاده گروه های سیاسی یکجا کنید باز خواهید دید که چه معجونی می گردد که به هرچیزی می ماند اما نه به روح قرآن و نه به متن آن وفاداری وجود ندارد.

آخر این که من بیشتر به پیامدهای اجتماعی و سیاسی این گونه مسایل توجه دارم و از این زاویه قصه و روایت هاتف از این ماجرا نیز روغن پاشیدن روشنفکرانه به این آتش تعصب و جهالت است که اگر گسترش یابد می ترسم تنها از زاویه یی دیگر و بسیار حق به جانب آزادی ها را محدود کند و خفقان را این بار روشنفکرانه مضاعف بر گرده اهل قلم تحمیل می کند.

حقانیت و امکان... ؟

 

هاتف در چند یادداشت اخیر درباره سنت دینی، اعتبار آن و رابطه آن با عقل و فطرت نوشته است. و دوستان دیگرهم با یادداشت‌ها به جنبه‌های این بحث دامن زده‌اند. من هم چندبار در پیام‌گیر خواستم نکته‌هایی را بنویسم که نشد چون در این دیار، فونت فارسی درست کار نمی‌کند و یا هنوز من عادت نکرده‌ام.

 

اصل گپ من این است که این بحث‌ها که هاتف عزیز و یا دوستان اهل نقد و نظر دیگر می‌کنند به فکر من بردن ذهن به بیراهه است و نوعی گم شدن یا گم کردن راه عقلانیت است. حتی بزرگانی مانند داکتر سروش، نصر، حامد ابو زید یا ... که می‌خواهند چارچوبی از عقلانیت مدرن را در بر دین کنند و از دین هم ناچار به تفکیک شده‌اند که آن بخش که "سنت" باشد مشکل دارد وگرنه اصل دین یا "ذاتی" آن گوهری است که فلان و فلان ...

 

ده سالی‌ست که با شوق و دل‌نگران این گونه بحث‌ها را دنبال کرده‌ام و آخر به این نتیجه رسیده‌ام که کل آنچه پروژه مدرن کردن دین گفه می‌شود یا هر نام بلند و بالای دیگر؛  راهی به بیراهه است؛ یعنی یک تلاش علمی و ذهنی است که از بنیاد درست نیست. قبول دارم که دین، امر مهمی در زندگی هر فرد است و در جامعه و در سیاست. در حدی که نمی‌توان نادیده گرفت. در سده‌های 16 تا 19 اروپا هم اکثر بزرگان اندیشه نه بی‌دین بودند و نه می‌خواستند دین را حذف کنند بسیاری از آنان حتی مثل روسو، جان لاک، ولتر، هگل، و ... هم به دنبال یک "دین راستین" و ایمان ناب بودند. مثل اینکه روسو می‌گفت: "من به مذهب بی‌منبر و محراب معتقد ام". ...اما آخر بحث‌ها در اروپا هم به جای تمرکز بر دین، به پی‌ریزی عقلانیت مدرن گشت که خود بی‌آنکه ربطی به دین داشته باشد حق است. یعنی بیشتر بحث‌های پس از عصر روشنگری نه حول دین بل حول عقلانیت مدرن وانکشاف آن پیش رقته است.

 

خوب حالا من به این پروژه بی‌باور استم که کسانی مانند داکتر سروش بتوانند دین درست و راستین را معرفی کنند. در واقع در این صورت او و یا کسانی که در این راه افتاده‌اند مثل هاتف خود ما، به نوعی سخن می‌گویند که گویا خود را در جایگاه پیشوای دینی یا عالم دین می‌ن‌شانند. یا حداقل در ذهن دین راستین را ترسیم می‌کنند و بعد که به جامعه نظرمی‌اندازند می‌گویند خوب تقصیر از مثلاً سنت است و گرنه....

 

گرچه دین پیراسته از پلشتی‌ها و ناپاکی‌هایی که در دوره‌های تاریخی بر آن چسپیده، ضرورت است اما این کار من یا هاتف یا سروش یا نصر حامد ابوزید نیست. این شاید اگر شدنی باشد کار یک پیشوای بزرگ دینی است یک امام یا پیامبر.

 

کار ما به عنوان یک پروژه فکری و علمی و همچنین یک پروژه اجتماعی و سیاسی، برای پیشرفت جامعه ما و برای بنیادگذاری زندگی نو، تبین عقلانیت مدرن و جنبه‌های آن است. اندیشه در باره‌ی آن و فهماندن و توضیح و توزیع آن در جامعه و بازسازی و نوسازی نهادهای اجتماعی بر اساس آن نوع از عقلانیت است. روشنفکر پیامبر نیست و اگر هم هنوز در جهان سوم نقش پیامبری برای خود قایل باشد این رسالت در مدرنیته است نه در دین.

 

آیا یک روشنفکر نباید حتی برای خود به گونه‌ی درست دیندار باشد یا به نوعی به ایمان راستین باور داشته باشد. به گمان من این شدنی‌ست اما به صورت کاملاً شخصی و فردی و این رفتار مذهبی ناب براثر درک همان عقلانیت مدرن است که خیلی خیلی بر پاکی و درستی و صداقت تکیه دارد و این براثر اصلاح فکر دینی نبوده است. روشنفکران اگر به تحربه ی گذشته‌ی خود نظر کنند که چگونه شد که به این احساس رسیده‌اند که این گونه دینداری درست نیست و آن گونه‌ی دیگر درست است. این معیارها را او از کجا آورده است؟ و در کجا تجربه کرده است و این گونه بحث کردن حاصل کدام عقلانیت است؟

 

بحث ما و تلاش ما باید اول سر حقانیت عقلانیت مدرن سکیولر و بعد سر امکان و چگونگی آوردن مدرنیته در جامعه‌ی‌ گرفتار در بند‌های سنت باید باشد. وگرنه حاصل همه‌ی بحث‌ها فقط سرچرخ (سرگیجه) کردن خود و دیگران است و بس.

 

راه امان الله یا راه...

حفیظ منصور در پیام مجاهد مقاله یی در تجلیل از حبیب الله کلکانی نوشته و جالب تر این که منصور از بررسی تاریخی آن فراتر رفته و این واقعه تاریخی را با رویکرد قومی به مسایل دوره جهاد و مقاومت در برابر طالبان و حتی مسایل امروز کشانده است. و حتی نسبت به نیات امان الله برای نوسازی افغانستان با تردید نگریسته است.

قصد نقد نوشته منصور را ندارم. اما می اندیشم اگر افغانستان با ایده های امان الله ساخته می شد، چی می شد. و اگر امارت حبیب الله کلکانی معروف به بچه سقاو دوام می یافت افغانستان به چه روزی در می آمد؟ شما راه کدام را می پسندید؟ راه امان الله یا ...؟ آنچه امان الله به عنوان پیشتاز نوسازی مدرن و سکیولار انجام داد و اگر موفق می شد کسی بر او  انتقادی روا نمی داشت مانند هم دوره هایش در ایران و کمال آتاتورک در ترکیه.

چندی پیش از آرامگاه آتاتورک بازدید کردیم و تاج گلی هم با مراسم نظامی خاص آن گذاشتیم و در آن مراسم به این خیال بودم که اگر امان الله موفق می شد مثل آتاتورک، افغانستان حالا به کجا می رسید و هیات های خارجی که به کابل می آیند و کم هم نیستند بر آرمگاه او می رفتند و تاج گل می گذاشتند و ادای احترام به او و به یک افغانستان مدرن می کردند.

ترکیه پیشرفت می کند چون نگاه به اروپا دارد و افغانستان پس می ماند چون نگاه به پاکستان دارد که نه توسعه بلکه صادرکننده الگوهای ضد توسعه است.

گرچه نوسازان اولیه افغانستان هم به اروپا نظر داشتند اما در دو ـ سه دهه اخیر و از برکت جهاد الگوی ذهنی و راه عملی و همه اندیشه و رفتار اهل سیاست کم کم پاکستانی شده است و آیا این راه به توسعه خواهد برد؟

من اینجا ایستاده ام.

"من اینجا ایستاده ام، بدون اینکه کار دیگری از من ساخته باشد."

این گفتار مارتین لوتر در آخرین دفاعیه اش است که هر گونه سازش با کلیسای رسمی را رد می کند.

ای سادگی مقدس!

یان هوس که از هواداران اصلاح کلیسا بود در 1415 هنگامی که به جرم ارتداد او را به چوبه ای آدم سوزی بسته بودند تا بسوزانند، روستایی ای پیش آمد و پشته ای هیمه بر خرمن سوزاننده او افکند. یان هوس با دیدن او با حیرت فریاد زد: ای سادگی مقدس!

       آشوری، در حاشیه "چنین گفت زرتشت" 357: 1381

 

 یکشنبه تلوزون لمر تصویر چهار جوانی را که به جرم دست داشتن در عملیات انتحاری دستگیر شده بودند را نشان داد و با دو تن شان که دانشجوی دانشگاه کابل بودند مصاحبه کرد. هر دو به صراحت گفتند ما کاری جز "جهاد" نکرده ایم.

 

ارزش استقلال

 قداست زدایی از استقلا مهم است چراکه  یک ترم علمی نیست و اگر می بود ...

ادامه نوشته

سکیولار و لائیسیته

مقاله قبلی و این یکی٬ بخشی از تحقیق دانشگاهی است که سال ۱۳۸۳ انجام دادم و فکر کردم اگر خلاصه یی از بعضی مطالب مرتبط با اندیشه روز را در این صفجه بیاورم خالی از فایده نباشد و شاید این یکی از راههای گریز از نوشتن در باره مسایل فعلی و بهانه حضور در جمع دوستان باشد٬ زمانی که فرصت نوشتن نیست.

 

ادامه نوشته

قرائت عرفی از اسلام

 

ادامه نوشته

گریز از انقلاب

امروز ۷ ثور است و صبا ۸ ثور. در ۷ ثور ۱۳۵۸ "انقلاب کبیر" خلقی ها و در ۸ ثور ۱۳۷۱ هم مجاهدین وارد کابل شدند. سالها ۷ ثور تجلیل می شد. و این روزها در کابل هم برای تجلیل از ۸ ثور آمادگی گرفته می شود. آیا در این دو روز واقعه یی رخ داده است که باید به آن افتخار کنیم؟

ادامه نوشته

منطق عرفي يا حجت قدسي

اين نوشته نقدي بر بيانيه روشنفكران افغان درپرونده عبدالرحمن نشر شده در سایت آسمایی است.

 

 

ادامه نوشته

آزادی بیان مقدس نیست!

درست است که آزادی حق غیر قابل انکار است اما این آزادی با سایر آزادی ها و این حق با حق های دیگر اگر در یک تعادل و موازی پیش نرود  

ادامه نوشته

منطق تروریسم انتحاری و منطق آزادی نفرت پراکنی یکی است!

باز دود این افراط گری به چشم همین دوستداران و مروجان آزادی های غیر انسانی می رود و ممکن است باز 11 سپتامبر تکرار شود و ...

ادامه نوشته

روایت اخلاقی از حسین -ع-

از سال 61 هجری که واقعه عاشورا رخ داد تا امروز بر زندگی جامعه اسلامی تاثیرات مهم داشته است که بر سه قرائت عمده از ...

ادامه نوشته

دفاع متین

روزنامه ی دانمارکی کاریکاتوری چاپ کرد که تاکید کند اسلام دین جنگ و خشونت است و ...

ادامه نوشته

روشنفکری شغل نیست!

در کابل روشنفکران را باید نسل در حال انقراض به شمار آورد، چرا؟ آنهم در زمانی که ...

ادامه نوشته

نقدی بر مقاله "جنبشِ عدالت‌خواهي وگذار از اسطورة انتخابات" نوشته اسد بودا

باسلام به دوستان و تشکر از اسد بودا بخاط مقاله پرمحتوا و علمی اش در وبلاگ"دردهای دلم".  اما من در چند نکته که بیشتر به ...

ادامه نوشته