فردا آخرین روز ۲۰۰۸ است، همیشه روز و ساعت های پایانی سال حس غریبی دارم، سالی گذشت و سالی باید یعنی همه چیز باز از نو آغاز خواهد شد.

روزهای آغازین ۲۰۰۸ از بیماری پدر اطلاع یافتیم که برای درمان خیلی دیر بود با آنهم چه عاجزانه دلم می خواست حداقل سه ماه بماند اما فقط یک ماه ماند و اکنون که تنها هستم بیشتر به یاد می آورمش. نمی دانم پس از رفتن کسی چه کار باید برای او کرد اما دلم می خواهد بعد از من گاهی دوستی یا فامیل در باره ام چیزی بگویند و یاد کنند. کلمات و گفته هایش بارها از ذهنم می گذرد، او برای تحصیل من و دیگر اعضای فامیل به قدری تلاش کرد که شرح آن در کتابی و یا مقاله یی نمی گنجد و شاید روزی بنویسم اما حالا و در اینجا نمی توانم، و آخر ما برای او هیچ کاری نکردیم یا نتوانستیم. چند شب پیش خواب دیدم که گفت بیدار شو و نماز بخوان، بیدار شدم که صبح شده اما هنوز تاریک است و نماز خواندم.

در سال های میانی دهه شست که همه گرم جهاد و حزب بازی و انقلاب ورد زبان همه بود در قلب پدر من هم انقلابی شده بود او می گفت باید درس بخوانید که وقتی جنگ تمام شد مردم به آدم های باسواد نیاز دارد و چنان در این کار اصرار می کرد به ویژه برای تحصیل خواهرم که با تمسخر قوم و خویش روبرو شده بودیم، یادم هست که در سال های آخر شست، تنها از فامیل ما در تهران بیش از ۹ از ۱۲ تن ما محصل بودیم و پدر به تنهایی همه این بار را بر می داشت. او به گونه یی از آینده ما گپ می زد که گویا قرار است راستی آدم های مهمی خواهیم شد و مرتب تاکید می کرد که باید به مردم خدمت کنید و گمان نکنید که ... آرزو داشت که داکتر شویم که هیچ کدام مان نشدیم او فکر می کرد داکتر طب بیش از هر کسی می تواند مفید باشد.

او عمیقاً دیندار و مذهبی بود اما کمتر وارد گیرو دار دینداران سیاسی می شد از اوایل دهه شست که عزاداری محرم بیشتر رقابت حزبی شده بود از بیشتر مجالس کناره می گرفت و تنها به زیارت شاه عبدالعظیم و بعد قم می رفت. حامی جهاد بود اما عضو حزب جهادی نبود، خاتمی را به شدت نقد می کرد اما دوره فعلی در افغانستان را (با تردید) به نفع مردم ما و اسلام می دانست. خیلی زباد در مورد رویداهای سیاسی بحث می کردیم اوایل که تازه دانشجو شده بودم هر چه از روشنفکری دینی می خواندم به رخش می کشیدم، اما پسان به این نتیجه رسیدم که همان دین داری بدون فلسفه پیچیده برای او بهتر است و البته شاید درست تر و بی الایش تر هم باشد. ...

اگر می توانستم به یادش مدرسه یی می ساختم نه برای این که نام و آوازه اش بلندتر شود نه او چندان علاقه یی یه این ندارد فقط برای این که روش و شیوه او به فرهنگی در میان مردم محروم زادگاهم- ورس که او را می شناسند و هنوز به علم نه به مثابه فرهنگ یا نیاز زندگی بهتر اعتقاد ندارند بدل شود.

نمی دانم آیا نوشتن از چیزی که برای من مهم است برای خوانندگانم هم جالب خواهد بود یا نه اما من طنین صدا و گفتار و خاطره مردی که ساده زیست اما دوستدار علم و نیکی به مردم - که خوشبختانه پدرم بود- را از یاد نمی توانم ببرم.

خواستم در مورد سال نو چیزی نویسم که بماند برای فرصت دیگر ...